1. SKIP_MENU
  2. SKIP_CONTENT
  3. SKIP_FOOTER
  • آخرین بروزرسانی: یکشنبه 25 فوریه 2018. برابر با یکشنبه, 06 اسفند 1396

علل عدم رشد و توسعه سیاسی در صد سال اخیر در ایران ( 1 )

.



دفتر پژوهش حزب مشروطه ایران ( لیبرال دمکرات ) نشست 145

آقای مجتبی غروی

علل عدم رشد و توسعه سیاسی در صد سال اخیر در ایران ( 1 )

مجتبی غروی- درود می‌گویم به دوستان گرامی. درباره سابقه فعالیت‌هایم باید بگویم که در ایران در سال ۱۳۴۸ به دانشکده اقتصاد رفتم و طبعاً کسی که آن سال‌ها به دانشکده می‌رفت، جوّ دانشگاه طوری بود که چپ بود و من هم گرایش به سازمان فدایی پیدا کردم در سال ۵۹ هم که این گروه به اقلیت و اکثریت تقسیم شد، من گرایش به اکثریت داشتم تا سال ۱۳۶۸ که به خارج آمدم و به‌تدریج از آن تفکر جدا شدم. اما تفکری که الآن دارم؛ فکر می‌کنم مشکل ایران بیشتر از اینکه سیاسی باشد، فرهنگی است. اگر جمهوری اسلامی فردا سرنگون شود، ما آن‌چنان در درون یک جامعه قبیله‌ای زندگی می‌کنیم که بازهم بدون شک نتیجه آن، یک سیستم دیکتاتوری است. باید با این طرز تفکر قبیله‌ای مقابله کرد. از سال ۱۳۳۲ به بعد ترازویی را در نظر بگیرید یک‌طرف آن شاه بوده و طرف دیگر مصدق. شاه و مصدق دشمن هم قلمداد شدند. یک‌طرف کفه ترازو را آن‌گونه که خواستند سنگین کردند و یک‌طرف را سبک. یک‌طرف شد ناسیونالیسم و طرف دیگر وابسته به خارج. آن‌طرف شد دموکرات و این‌طرف قاهر. هدف کنونی من، مبارزه با تعصب است تا جایی که به یکدیگر به چشم جاسوس و خائن نگاه نکنیم.
تفکر توسعه سیاسی -مشارکت مردم در امور سیاسی در تعیین سرنوشت خودشان- این طرز تفکر متعلق به انقلاب مشروطه است. انقلاب مشروطه خواست‌هایی داشت مانند ایجاد بانک ملی، توسعه صنعت، توسعه راه‌آهن که به دست رضاشاه تا حدود زیادی به نتیجه می‌رسد، ولی مهم‌ترین خواست سیاسی‌اش مشروط کردن قدرت حاکم به‌وسیله قانون بود. به این خواست جامه عمل پوشانیده نشد. اگر بخواهیم به علل این ناکامی بپردازیم باید مقداری به‌پیش زمینه‌های انقلاب مشروطه نگاهی کنیم. در حقیقت از زمانی که ایران از روسیه شکست خورد، این طرز تفکر در جامعه به وجود آمد که ما از تمدن عقب‌افتاده‌ایم. اولین نقطه این تغییر تفکر در بالاترین قشر سیاسی آن زمان (نخبگان سیاسی) عباس میرزا، میرزا آقابزرگ فراهانی و پسرش قائم‌مقام فراهانی و بعد امیرکبیر و دو دهه بعد در میرزا حسین‌خان سپه‌سالار وجود داشت. اولین خواست‌های ترقی‌خواهانه در بین این افراد بود، هرچند میزانش فرق می‌کرد. در زمان عباس میرزا در حقیقت مشکل حکومت و مشکل اصلی عباس میرزا این بود که ازنظر نظامی از پس قوای روسیه بربیایند؛ بنابراین به رشته‌هایی توجه می‌شود که به‌گونه‌ای در خدمت جنگ هستند. ولی در دوران امیرکبیر اصلاحات وسیع‌تر است، مدرسه ساخته می‌شود، روزنامه می‌آید و کارهایی درزمینهٔ بهداشت و ایجاد صنایع انجام می‌شود. در دوران میرزا حسین‌خان سپه‌سالار حتی سعی می‌شود که بخشی از آن سازوکاری را که در کار است، حالا نه به‌صورت مشروطه بلکه به‌صورت مشورتی باشد. شاه با مشورت با افراد، به حکومت بپردازد و تنها یک نخست‌وزیر در میان نباشد بلکه هیئتی از وزیران باشند و ادارات مختلف به وزارتخانه‌های مختلف تقسیم شوند و به همدیگر مشاوره دهند. ولی همه این تلاش‌ها شکست می‌خورند و این اصلاحات به‌جایی نمی‌رسد. ولی در این مدت، چه در دوران قائم‌مقام و چه دوران امیرکبیر یک سری افراد را برای تحصیل به خارج می‌فرستند. این افراد با سازوکار و سازمان‌های غربی آشنا شده و می‌خواهند که آن را در ایران نیز پیاده کنند؛ اما یک نکته را باید در نظر گرفت، در آن دوره که این افراد به خارج می‌روند، چند دهه از انقلاب فرانسه و چند سده از رنسانس گذشته است و این افراد تنها با عوارض رنسانس یا انقلاب کبیر فرانسه آشنا می‌شوند نه با آن تفکر. در فرضیه تقسیم قدرت منتسکیو، اساس تقسیم قدرت بر این بوده که قدرت، شر ضروری است. قدرت هر چه زیاد شود به‌اصطلاح ازیک‌طرف فساد می‌آورد و از طرف دیگر، اگر قدرت در جامعه نباشد زورمندان به ضعفا ظلم می‌کنند. پس شری است که لازم است. برای اینکه این شر را به حداقل رسانند؛ منتسکیو پیشنهاد می‌کند که این قوا را باید تقسیم کرد به قضاییه، مجریه و مقننه تا این قوا همدیگر را کنترل کنند. میرزا ملکم خان نشریه‌ای دارد به نام قانون یا مستشارالدوله در کتاب «یک کلمه» می‌نویسد "یک کلمه است که ایران را نجات می‌دهد و آن‌هم قانون است". تصورشان این است که با آوردن قانون و به کمک آن با مشروط کردن قوه خودکامه می‌توانند مملکت را به این سه قوه تقسیم کنند و همان درختی که در غرب هست، بیاورند در ایران نیز بکارند. یکی از اشکالات این بود که آن قدرت با آن پیش‌زمینه ذهنی، در جامعه ایران به آن صورت غربی عمل نمی‌کند. مردم در ایران در یک جامعه پدرسالار زندگی می‌کنند که در درون این هرم جمعیتی به تعداد بی‌شماری هرم‌های کوچک‌تری قرار دارد که در هر یک از این هرم‌ها، هرکسی توی هرم خودش در حقیقت یک دیکتاتور است که اگر زورش به هیچ‌کس هم نرسد، حداقل به زنش، به فرزندش، به شاگردش، به همبازی ضعیف‌ترش می‌رسد. نسبت به او حالت دیکتاتوری دارد و از طرف دیگر درون آن هرم بزرگ‌تر حالت حرف‌شنوی دارد. اصطلاحاتی در فرهنگ ما مثل پیر و مرید و مراد و رهبر و شیخ و صوفی، همیشه نشان‌دهنده یک سلسله‌مراتب در جامعه ایرانی است. ایرانیان به قدرت به‌عنوان یک امر مقدس نگاه می‌کنند. برخلاف اروپا یا آمریکا در ایران یک حزب را نمی‌توان یافت که رهبر آن حزب مورد پرسش اعضاءش قرارگرفته و به آن سبب قدرتش را ازدست‌داده باشد. هرگز به او شک ندارند و او را مورد پرسش قرار نمی‌دهند. در این جامعه، رهبر مقدس می‌شود. نکته دیگر؛ روند سیاسی در جامعه ایران است. تجار و بازرگانان سیاسی؛ می‌دانید که یک عصری هست به نام عصر امتیازات. امتیازات گمرک و سایر امتیازات را به غربی‌ها می‌دهند. نمونه‌اش امتیاز توتون و تنباکوی است که به کمپانی رژی داده می‌شود. بازرگانان به خاطر شیوه استعماری که تولید ایران را بر هم زده بود –به‌جای تولید گندم و جو، تولید کالاهای با احتمال بالای فروش در خارج افزایش‌یافته بود- مثل تریاک، توتون و تنباکو، پنبه، صمغ و کتیرا. این باعث شد که تجار نیز به‌گونه‌ای خواهان تغییر قوانین به نفع خود باشند و از سوی دیگر حرکتی که برای کنترل تولیدات ایران انجام گرفت. کشاورزان فقیر مجبور گشتند که به کشورهای مجاور –مهم‌ترین آن روسیه تزاری- بروند و کار کنند. آنجا تبلیغات کمونیستی به‌شدت جریان دارد و این افراد تحت تأثیر آن تفکرات قرار می‌گیرند. وقتی‌که به ایران برمی‌گردند، در حقیقت می‌خواهند همان شیوه مبارزاتی را دنبال کنند. این افراد به ایران بازگشته و مشغول به مبارزه به نفع طبقه کارگر شدند، اما طبقه کارگری اصلاً در میان نبود؛ یعنی ما صنعتی نداشتیم که طبقه کارگر داشته باشیم. اگر هم صنعتی داشتیم انگلیس و روسیه از بین برده بودند؛ بنابراین، اصولاً ما طبقه کارگری نداشتیم. این‌ها آمدند احزاب چپ را به وجود آوردند، ولی این قضیه اصلاً محتوایی نداشت چون کارگری در بین نبود. احزابی که در ایران آن زمان به وجود آمدند، احزابی نبودند که بر اساس اصول شکل بگیرند -در غرب نخست یک پارلمان در انگلستان تشکیل می‌شود. افرادی که وارد پارلمان می‌شوند یک عده‌شان طرفدار منافع فئودال بودند، یک عده‌شان هم طرفدار بورژوازی. فراکسیونی بر اساس منافع مشترک به وجود می‌آید، بعدها هریک احزاب خودشان را به وجود می‌آورند. ۱۵۰سال طول می‌کشد تا این سرمایه‌داری رشد کند، طبقه کارگری به وجود بیاید بعد احزاب طبقه کارگر یعنی احزاب کمونیستی به وجود می‌آید- در ایران قبل از طبقه کارگر، احزاب چپ تشکیل می‌شوند. اصولاً ما در ایران حزب لیبرال نداریم. حزب راست نداریم. احزابی هستند که نشأت می‌گیرند از یک سری افکار چپ یا افکار مثلاً دنبال عدالت اجتماعی. ما احزاب لیبرال به معنی غرب نداریم. حتی جبهه ملی هم به‌هیچ‌وجه لیبرال نبود و البته این را می‌شود ثابت کرد.
نکته دیگر بی‌سوادی جامعه است. از جمعیت دوازده‌میلیونی ایران در آن سال‌ها -سال ۱۳۰۲ اولین آمارگیری رسمی در ایران- از دوازده میلیون جمعیت ایران حدود شصت‌وپنج درصدش در دهات زندگی می‌کنند، بیست‌وپنج درصدش ایلی هستند و ده درصدش توی شهر. از جمعیت دوازده‌میلیونی کمتر از دویست هزار نفر سواد خواندن و نوشتن دارند. ما که دانشگاه و مدرسه نداشتیم. بیشتر این افراد تحصیلات مکتب‌خانه‌ای داشتند. تعداد کسانی که برای تحصیل به خارج‌رفته و بازگشته بودند، به پانصد نفر نمی‌رسیده است.
در اروپا وقتی‌که مسئله مشارکت در امر سیاسی پدید می‌آید؛ نخست یک طبقه اجتماعی از این مسئله حمایت می‌کند و آن طبقه بورژوازی صنعتی است زیرا می‌خواهد در مقابل فئودال‌ها منافعی را کسب کند. در ایران ما بورژوازی صنعتی نداشتیم چون صنعت نبود. بورژوازی ایران به دلیل نوع رابطه با غرب -تولیدکننده پنبه یا کالاهای کشاورزی- یک‌پایش به زمین چسبیده بود. به همین دلیل شما می‌بینید که عین الدوله‌ای که یکی از سرکوب کنندگان مشروطه است، بعد از مشروطه می‌شود نخست‌وزیر. عوامل خارجی نیز در این میان نقش داشته‌اند.

بهمن زاهدی- درود به آقای مجتبی غروی، آیا مشکل روشنفکران در صدر مشروطه و روشنفکران امروز ایران در این نیست که خودشان را رهبران سیاسی قلمداد می‌کردند و می‌کنند ولی حاضر نیستند در هیچ حزب و سازمان سیاسی فعالیت کنند؛ و اینکه اصولاً روشنفکران وظیفه خود -آگاهی دادن به مردم و نقد سیاست روز- را فراموش کردند؟ آیا روشنفکران ایران به بیراهه می‌روند یا خیر؟

مجتبی غروی- اگر راجع به روشنفکران عصر مشروطه می‌گویید، آن موقع سازمانی به آن معنی امروزی وجود نداشته. تنها سازمان لژهای فراماسونری بود و هنوز تجربه‌ای برای ساختن احزاب وجود نداشت. البته این هم جای حرف است که روشنفکر چه کی است و آیا روشنفکر کسی است که تولید فکر کند یا اصولاً فکر سیاسی داشته باشد نه اینکه فکر ایدئولوژیک، یعنی به سؤالات یک پاسخ از پیش‌ساخته شده ندهد. نه یک مذهبی را می‌توانید روشنفکر بخوانید نه یک چپ را. برای اینکه آن‌ها هرکدامشان یک قالب فکری دارند که به مسائل اصلاً فکر سیاسی نمی‌کند و به همان روال جواب می‌دهند. روشنفکران دو تا مؤلفه داشتند، یا ضد چپ بودند، ضد آمریکا و غرب بودند و ارزش‌های غرب را رد می‌کردند و یا ضد خانواده پهلوی بودند. خیلی از این‌ها هنوز از این داستان نتوانسته‌اند راحت شوند. شاید یکی از دلایلی که ما نمی‌توانیم متشکل بشویم اختلاف عقیده‌های وسیعی است که در بین ما وجود دارد.

مختاری- آقای غروی، سؤال من این است؛ شما فرمودید ما احزاب لیبرال نداریم. منظورتان این است که نداشتیم یا الآن هم نداریم؟ و ویژگی‌های حزب لیبرال را در چه می‌دانید؟

مجتبی غروی- ما حزب لیبرال نداشتیم. معمولاً وقتی‌که راجع به حزب لیبرال صحبت می‌شود صحبت از جبهه ملی می‌شود. می‌گویند جبهه ملی لیبرال بوده که به نظر من این تهمتی است از سوی حزب توده به جبهه ملی که این‌ها لیبرال هستند و آمریکایی. اصولاً لیبرال در فرهنگ ما تا سال ۵۷ یک دشنام سیاسی بود که لیبرال یعنی نوکر آمریکا؛ بنابراین، هیچ جریان سیاسی هم خودش را لیبرال نمی‌دانست؛ اما به چند دلیل می‌گویم جبهه ملی لیبرال نبوده، اولاً لیبرالیسم یک تفکری است که از اروپا آمده. کسی که این را می‌گوید باید در تبلیغ آن طرز تفکر تلاشی کرده باشد. شما آیا جزوه ای، کتابی، تلاشی دیده‌اید از جبهه ملی؟ من که ندیدم. نکته دوم اینکه بعد از سال‌های ۳۲ شاهدیم که نیروهای چپ مثل بیژن جزنی، ضیاء ظریفی، عباس سورچی، حمید چوپان‌زاده، از یک‌سو می‌روند به سازمان دانشجویی و جبهه ملی را درست می‌کنند، ازیک‌طرف افرادی مثل حنیف نژاد، بدیع زادگان، باکری و میهن‌دوست نیروهای مذهبی را تشکیل می‌دهند. این چه جریان لیبرالی است که از آن جریان‌های چریکی رادیکال درمی‌آید ولی یک جریان لیبرال در‌نمی‌آید؟! من بیشتر منظورم این بود که ما حزب لیبرال نداشتیم، این به آن معنی نیست که الآن هم نداریم. من فکر می‌کنم حزب مشروطه می‌خواهد نقش آن حزب لیبرال را در رابطه با تکیه‌بر نقش فرد در زندگی اجتماعی‌اش بازی کند.

بابک قطبی- جناب غروی عزیز، شما اشاره کردید به روشنفکران زمان مشروطه و حال. دید روشنفکری که میان انقلاب مشروطه و انقلاب اسلامی بود چه تفاوت‌هایی با همدیگر داشت؟

مجتبی غروی- اگر قصد مقایسه داشته باشیم، روشنفکران مشروطه دهه‌ها از روشنفکران سال ۵۷ -اگر بشود روشنفکر اطلاقشان کرد- جلوتر بودند. روشنفکران عصر مشروطه می‌دانستند چه می‌خواهند اما مردم نمی‌دانستند چه می‌خواهند. مشروطه، خواهان محدودیت قدرت روحانیون بود. یکی دیگر از خواست‌های مشروطه ایجاد دادگستری بود که در زمان رضاشاه به آن جواب داده شد. در سال ۵۷ خواست‌ها سلبی است؛ یعنی کسانی که انقلاب کردند هیچ نقطه مشترکی نداشتند جز مخالفتشان با شاه. اینکه چرا این‌گونه شد؛ از سال ۲۰تا ۳۲ این تفکر حزب توده در حقیقت یک خوانایی داشت با تفکر ایران قبل از اسلام؛ یعنی او دنیا را به دو اردوگاه اهورایی و اهریمنی تقسیم می‌کرد، حزب توده هم همین کار را کرد؛ یعنی می‌گفت دو تا اردوگاه هست، یکی اردوگاه سوسیالیستی است و یک اردوگاه سرمایه‌داری. شما باید با اردوگاه سرمایه‌داری بجنگید، در حقیقت اردوگاه سوسیالیستی را اهورایی گرفت و آن دیگری را اهریمنی کرد. اگر بخواهیم بررسی کنیم باید سال ۱۳۲۰ را هسته اصلی این تفاوت دانست.

فرهی- سؤال من این است که این توسعه تفکر سیاسی، این بازسازی فرهنگ جامع، چطور و چگونه به اینجا کشید و مشکل آن کجاست؟

مجتبی غروی- مجلس اول از یک نظر بسیار بهتر از بقیه مجلس‌ها بود. در مجلس اول این‌طور بود که هشت گروه را تعیین کردند و گفتند که این‌ها وکلای خودشان را بفرستند. اشراف بودند، شاهزادگان بودند، اصناف، روحانیون و غیره. در مجلس دوم شرطی را برای انتخاب‌کنندگان گذاشتند، شرط سواد و شرط داشتن یک مقدار معینی دارایی. از مجلس سوم، کلیه شرط‌ها برداشته شد. در یک کشور با تعداد بالای افراد باسواد، حذف شرط سواد یک حسن است، ولی در جامعه ما، کاملاً منفی بود. خانم زهرا شفیعی در ارتباط با مجالس قانون‌گذاری در ایران سه کتاب نوشته‌اند؛ ایشان می‌گویند که در مدت مجلس سوم، پولدارها و رؤسای ایل و خوانین با خرید رأی و نماینده مجلس موجب برهم خوردن ترکیب مجلس شدند. از دوران ورود شهبانو فرح به دربار به دلیل تحصیل در فرانسه، تصورشان این بود که باید فضای سیاسی را کمی باز کرد. جشن هنر شیراز، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، شرکت سهامی کتاب‌های جیبی و کانون پرورش کودکان و نوجوانان به باز شدن تفکر سیاسی کمک بسیاری کرد. درعین‌حال قرار بر این شد که کتاب‌ها حتماً نباید ابتدا به ساواک برود و شماره کتابخانه ملی بگیرد، بلکه اول چاپ بشود و اگر مشکلی داشت، بعداً جمعش بکنند. در این فاصله خیلی کتاب‌های ممنوعه چاپ شد. در سال ۴۹ با شروع جریان‌های چریکی، جلوی این توسعه تفکر سیاسی گرفته شد. گروهی که تصور می‌کرد فضای باز سیاسی باعث رشد حرکت‌های چریکی شده است، فوری دست بالا را گرفت و از ادامه باز بودن فضای سیاسی جلوگیری کرد.

بابک قطبی- شما اشاره فرمودید به اعتراض روحانیت به تحولات سیاسی-اجتماعی که در زمان شاه فقید در حال انجام بود. شما فرمودید که جامعه ایران یک جامعه پدرسالار و رهبر ساز است. نقش مذهب و روحانیت در انقلاب مشروطه چه بود؟

مجتبی غروی- در رابطه با واقعه تحریم تنباکو، اتفاقاً عده‌ای از طرفداران جمهوری اسلامی سعی دارند که به نقش روحانیت به‌عنوان یک جریان ضد امپریالیسم اشاره کنند درحالی‌که این غلط است. اگر امتیازهای داده‌شده به کشورها یا شرکت‌های خارجی را از جهت ضرری که به ایران وارد می‌کرد مقایسه کنیم، توتون و تنباکو یکی از کمترین آن‌ها بود. امتیاز قطع درختان جنگل‌های شمال، این امتیاز به خُستاریا از روسیه تزاری داده‌شده بود. او اجازه قطع و صادرات بیش از صد و پنجاه‌هزار اصله درخت در سال را دارا بود. به نظر من، زیان یک چنین قراردادی به‌مراتب بیشتر از امتیاز توتون و تنباکو بود. ولی هیچ‌گاه روحانیون به این امتیاز اعتراضی نکردند. یا مثلاً امتیاز گمرک؛ اما حقیقت در رابطه با امتیاز توتون و تنباکو در کتابی از خانم هما ناطق بیان می‌شود. بانو ناطق در کتاب خود این‌چنین می‌نویسند «روحانیون هشت ماه دیرتر از بازرگانان وارد قضیه امتیاز تنباکو شدند. بخشی از درآمد روحانیون از خمس و زکات بود که توسط تجار به آنان پرداخت می‌شد. روحانیون زیر فشار تجار بودند و آیت‌الله شیرازی فتوایی دراین‌ارتباط صادر نکرده بود. این فتوای جعلی در سطح شهر پخش شد و مورد استقبال مردم عام قرار گرفت. آیت‌الله شیرازی زمانی که دید این فتوای جعلی مورد استقبال قرارگرفته، گفت که بله من این فتوا را داده‌ام». اما در جریان انقلاب مشروطیت، روحانیونی که به انقلاب مشروطیت پیوستند، یک یا دو نفر از آن‌ها آدم‌های مثبتی بودند. یکی نجم‌آبادی بود - در بین خود روحانیون معروف بود که وی بابی است- و دومی، سید محمد طباطبائی. سید محمد طباطبائی هم به‌عنوان فردی شناخته‌شده که فکر می‌کرد کار مثبتی انجام می‌دهد. روزی قرار می‌شود که وی راجع به مشروطه صحبت کند، می‌گوید: «ما که خودمان مشروطه را ندیدیم چیزی هم راجع به آن نمی‌دانیم، به ما گفتند اگر مشروطه بشود، کار مملکت درست می‌شود، کار مردم درست می‌شود ما هم آمدیم از آن حمایت کنیم». بعضی دیگر مثلاً شیخ عبدالله بهبهانی، آدمی جاه‌طلب است و درعین‌حال خیلی هم شجاع. بعداً هم ترور می‌شود. در کل روحانیت تصورش این بود که اگر قدرتی از پادشاه گرفته شود، قرار است که این قدرت به او داده شود. می‌دانید که در آن زمان می‌گفتند ملت و دولت. ملت در حقیقت نه به معنی ناسیونال، بلکه به معنی ملت مذهبی؛ یعنی روحانیون اربابان ملت‌اند و ملت هم اربابان دولت. روحانیون فکر می‌کردند که اگر قدرت از پادشاه گرفته شود، قرار است که آن را به روحانیون بدهند. وقتی دیدند که این‌چنین نیست، روحانیون از مشروطه بریدند.

مختاری- در مورد فرهنگ صحبت شد، بعد از انقلاب مشروطه قدرت نوشتاری از قبیل کتاب و روزنامه در ایران چقدر اثرگذار بوده است؟ سؤال دوم من پیرامون ترور ناصرالدین‌شاه است. آیا میرزای کرمانی با ذهنیت فردی‌اش این کار را کرده یا پشتوانه سازمانی هم ‌پشت این مسئله بوده است؟

مجتبی غروی- غالباً همه مردم نمی‌توانستند روزنامه بخوانند. در جامعه نرخ بی‌سوادی بالابود ولی کتاب‌هایی مانند «سیاحت‌نامه ابراهیم بیگ» در انقلاب مشروطیت اثرگذار بود. البته روزنامه‌هایی هم می‌آمد از خارج، یکی «اختر» بود و دیگری «حبل‌المتین» که از عثمانی و مصر می‌آمدند، یک نشریه‌ای هم از باکو می‌آمد به نام «ملانصرالدین». در قهوه‌خانه‌ها یک نفر که سواد داشت روزنامه را می‌خواند و مردم گوش می‌دادند؛ اما جدا از این مسائل، یکی انقلاب روسیه در ۱۹۰۵ (که ارکان حکومت تزار را به لرزه درآورد و روس‌ها مشروطه شدند) دیگری عثمانی و فرمان شریف گلخانه که به‌وسیله عبدالمجید صادر شد و عثمانی مشروطه شد و یک نکته دیگر که خیلی تأثیر گذاشت؛ شکست روس‌ها بود از ژاپن. اینکه ژاپن کوچک توانست روسیه را شکست دهد. طوری شده بود که ایرانی‌ها وقتی به هم می‌رسیدند، اگر می‌خواستند به کسی بگویند خیلی باد کردی، می‌گفتند مگر پُرت آرتور را فتح کردی؟ یکسری سخنرانی‌ها توسط افرادی مثل ملک المتکلمین و سید جمال‌الدین واعظ اصفهانی بود که بر مشروطه نیز تأثیر گذاشت. در کتاب کسروی آمده که وقتی شیخ سلیم به منبر می‌رفته است، برای اینکه به مردم نشان دهد که مشروطه خوب است؛ یکدستش را از بالای آرنج نشان می‌داده و می‌گفته: وقتی مشروطه بشود کباب می‌شود این‌قدر، نان می‌شود این‌قدر. این یعنی در جامعه‌ای که عمدتاً کشاورز یا ایلی هستند، کسی دنبال آزادی نیست. در سال ۱۳۸۸ و جنبش سبز، توده مردم به خیابان نیامدند، بلکه بیشتر طبقه متوسط جدید در خیابان حضور داشت؛ روشنفکران جامعه و دانشجویان. در زمان مشروطه، ایران این طبقه را نداشت.

وقتی‌که عده‌ای می‌گویند رضاشاه دیکتاتور بوده، پاسخ من این است که مگر با آن ترکیب اجتماعی، می‌شد دموکراسی در آن جامعه باشد؟! برای دموکراسی باید یک طبقه اجتماعی خواهان آن باشد. در جامعه‌ای که نه دانشگاه دارد، نه دبیرستان، هر رژیمی هم که روی کار می‌آمد، نتیجه‌اش می‌شد دیکتاتوری. هیچ فرق نمی‌کرد که چه کسی در رأس قدرت قرار گیرد چون پتانسیل دموکراسی در بین مردم وجود نداشت.

بابک قطبی- آقای غروی از شما بسیار سپاسگزارم.

پایان بخش نخست.

برگه درخواست عضویت
ایمیل دبیرخانه حزب
این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید

با ما همراه باشید

آخرین مقالات درج شده جدید

مشروطه ایرانی و گفتمان ملی…

22 بهمن و خیزش مردم ایران…

تلاش بیهوده حجاریان…

هفدهم ماه دی، روز زن در ایران…

بیانیه جبهه ایران‌گرایان در پشتیبانی از تظاهرات گسترده مردم در ایران…

مقالات دگراندیشان جدید

مشکل، مردم ایران نیستند؛ رژیم جانی‌شان است…

قیام ملی نقاب (نجات قیام ایران بزرگ)…

آیت‌الله مایک؛ آمریکاییِ مسلمان‌شده‌، رئیس جدید میز ایران سازمان سیا…

ایران را چرا باید دوست داشت؟…

در باغ وحش آخوندها!…

مقالات هم‌اندیشان جدید

بحثی در مقوله رفراندوم درخواستی و بیانیه پانزده اصلاح‌طلب پشیمان…

آیا هدف روسیه تبدیل ایران به یک «حکومت اقماری» است؟…

مارتین لوتر: مردی که به قرون‌وسطی فرمان ایست داد…

تشدید «جنگ سرد» در مناسبات آمریکا و ایران…

جشن مهرگان، تجدید پیمان با مهر و روشنایی…